تبليغاتX
بیگانه اگر وفا کند خویش من است
چی بگم؟ از کی بگم؟ به کی بگم؟
فراموش کردیم کی بودیم . چی کاره بودیم. برای چی این کاره نبودیم. هویت فراموش. دین فراموش. خدا فراموش. یادمون رفت که یه انسان پاکی داره ما رو میبینه. یادمون رفت باید برای کارامون حساب پس بدیم. یادمون رفت که اگه می خوایم خوشبخت باشیم باید از یه گروه کوچیک رضایت داشته باشیم. به قول شاعر
چه طوری روز قیامت آقا رو صدا کنیم
تو چشای مادرش زهرا چه طور نگاه کنیم
نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 17:51

سلام دوستان

اومدم که بگم پست قبلی رو حذف نمی کنم تا عبرتی بشه واسه بعضی ها که۱/۳رو بجای۳/۳ اشتباه نگیرن

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 12:13

امروز۱/۳/۸۷درست روز تولدم هیچ کس بهم تبریک نگفت حتی اونیکه ادعای

 دوستی هم داشت نگفت

http://mosi-sms.blogfa.com/

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت 9:20

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 10:57

 

 

             دو دوست  

 

    روزی دو دوست،پیاده از جاده یی در بیابان عبور می کردند.

    بین راه بر سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره

    پرداختند.

    یکی از آنها از روی خشم بر دیگری سیلی زد! دوستی  که

    سیلی خورده بود سخت آزرده شد و بدون آنکه چیزی بگوید

    بر روی شنهای بیابان نوشت :

    امروز بهترین دوستم به صورتم سیلی زد!

    آن دو در کنار هم به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند...

    تصمیم گرفتند در کنار رودی که از کنار آن ابادی می گذشت قدری

    استراحت کنند. ناگهان دوستی که سیلی خورده بود لغزید و در

    رودخانه افتاد!

     نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش  شتافت.... بعد

     از اینکه نجات پیدا کرد روی تخته سنگی این جمله را حک کرد:

    امروز بهترین دوستم جان مرا از مرگ نجات داد.

    دوستش با تعجب پرسید:

    بعد از آنکه تو را سیلی زدم تو آن جمله را روی شن های صحرا

    نوشتی!!!ولی حالا این جمله را روی صخره حک کدی!

    دیگری لبخندی زد و گفت:

   وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا

   باد های بخشش آن را پاک کند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما

   می کند باید آن را روی سنگ حک کرد تا هیچ بادی نتواند آن 

   را از یادها ببرد.

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 16:28

 زندگی يک اتفاق نيست، بلکه بازتاب خود توست!" 

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 16:24

                                           

 

                    تا حالا خدا تنهات گذاشته؟

 

 

 تا حالا شده تنهایی رو حس کنی ؟

 تا حالا شده دور و برت اونقدر شلوغ باشه که نتونی جواب دوستات رو بدی اما با این حال  تواوج تنهایی باشی؟

 تا حالا یه شب بی صدا گریه کردی ؟ اونقدر که صورتت خیس بشه از اشکات ؟

 يا اين كه تا حالا دلت شکسته ؟

 تا حالا خدا صداتو شنیده؟خدا گریه هاتو دیده؟

 تا حالا شده خدارو از ته دل صدا بزنی؟ و تو اوج تنهایی احساس کنی یکی هست که صداتو می شنوه؟

 تا حالا شده دلت بخواد یه لحظه خدا رو ببینی ؟

 دلت بخواد از خدا بپرسی واسه چی دنیا رو ساختی ؟ ما رو آفریدی ؟

 تا حالا شده غرورت بشکنه ؟

 تا حالا شده صاحب دلی باشی ولی از دستش بدی؟

 تا حالا شده امیدوار باشی بعد بفهمی داری خودتو گول میزنی ؟

 تا حالا شده عهدی رو شکسته باشی؟

  تا حالا خدا رو حس کردی؟

 تا حالا شده کسی که بهت قول داده تا آخر پیشت میمونه بره و پشت سرشو نگاه نکنه؟

 تا حالا شده کسی که آرومت می کرده خودش باعث نا آرومیت بشه؟

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 16:23

که گذشتند... از خاطرات تلخی که تکرار نشدند اما صدای ناقوس وارشان تمام زندگیم را پر کرده است... باید بگویم از ۹ بهمنی که گذشت... از تاسوعایی که گذشت... از عاشورا... از شام غریبان... از شمعی که امسال حتی جرئت نکردم روشنش کنم... باید بگویم از روزگاری که سپری می کنم... روزگاری که سپری کردم و این بار تنهای تنها، باید بتوانم

که تحملش کنم...

 می دانم باید بگویم... می دانم تنها راه سبک شدن گفتن است... باید بتوانم بگویم اما...

نمی توانم!

          می خواهم که بگویم...

                                  اما نمی توانم!

 

خدایا بابت صبر وشکیبایی واز همه مهم تر اعتماد بنفس واراده ای که بهم داده سپاسگزارم

 

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 8:51

خدایا

دیشب باورم شد که کسی جز تو ندارم که از خودم برایش بگویم و حیف که سالهاست تو سکوت کرده ای و در مقابلت تنها من هستم که می گویم و در آرزوی شنیدن صدایت احساس می کنم که تنها می توانم بسوزم و بسازم...

 

   خدایا

          دستهایم را به تو می سپارم... پاهایم را سست می کنم... چشمانم را می بندم ... و آرزو می کنم... تنهایم مگذاری. مرا در راهی بری که منتهای آرزویم است!

  

    خدایا

          مطمئن تر از تو کسی را پیدا نکردم که دستهایم را به او بسپارم و دمی چشم بر هم نهم...

   

    خدایا

          مرا آن ده که آن به!

                                               دوستت دارم!"

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 8:46

باعرض معذرت

به خاطر حجم بالای درسهام دیر آپ میشم اگه خدا کمکم کنه که حتما هم همینطور انشالله سال جدید رو با یه انرژی بیشتر شروع کنم واگه خودش بخواد کنکورو رو پشت سر بزارم

التماس دعا

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ساعت 8:37

كان بالمؤمنین رحیما

خدایا هیچ وقت اون شب برفی یادم نمیره خیلی خوش بودی فقط دوست دارم

یه بار دیگه تجربه اش کنم

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 15:47

خدایا

خداوندا:برای همسایه که نان مرا ربود"نانبرای عزیزانی که قلب مرا

شکستند"مهربانیبرای کسانی که مرا آزردند بخششوبرای خویشتن

خویش آگاهی وعشق می طلبم

 

خدایا:من اگر بد کنم تورابنده های خوب فراوان است..............اما اگر تو مدارا

نکنی مرا خدای دیگر کجاست؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت 15:17

درد دل با خدا

خداوندا تو این زمونه تنهایی تو این گرداب گناه تو این خلوت فریاد و سکوت غم همیشه با زمزمه اسم تو توان پایداری میابم همیشه با نام تو آرامش همچو شاخه ای از دریا که به برکه میریزد به قلبم جاری شد. خداوندا ز تو سپاسگذارم که توان پایداری به من دادی. هر آنچه مصلهت تو باشد همان است هر آنچه که تو خواهی هر آنچه که تو حکم کنی سر از تعظیم فرود می آورم اما خدایا ز تو حقیرانه ز تو ملتمسانه میخواهم که هر غمی که برایم برگذیدی مثل همیشه توان مقابله با آن را ز من دریغ نکن چرا که چشمه لطفت بر قلبم جاری نباشد قلبم مردابی خزان زده بیش نیست.
خدایا در واپسین لحظات زندگیم تنهایم نگذار همچنان که همیشه اینگونه بوده. خداوندا دوباره امشب با چشمان خیس با تو سخن دل میگویم . خدایا تو خود عالمی بر همه چیز پس دلم را اینبار هم دریاب. خدایا حس میکنم زیر بار این امتحان زیر بار این غم توانم سست شده میدانم این سستی سستی ایمان من است که توانم سست شده از تو میخواهم دستم بگیری که گر دست تو نباشد نمیمانم به یک قرار.

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 13:45

وقتی خدا داشت من رو بدرقه می کرد گفت:جایی که می ری مردمی داره که می شکننت نکنه گریه کنی ها من همه جا باهاتم....

 گفت:تو کوله بارت عشق می ذارم تا  یاد بگیری از همه بگذری.....تو کوله بارت اشک رو  می ذارم تا وقتی دلت گرفت همراهیت کنن.........

و توی کوله بارت مرگ رو می ذارم تا بر گردی پیش خودم.............

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 14:50

 

  ***(  قبل از آنکه خود را به تنهایی ام بسپارم  معترضم که دیگران محکوم به ترک کردن من اند  سوال این است که آیا من اصلا به کسی اجازه سهیم بودن در احساساتم در افکارم در رویاهایم در زندگی ام را داده ام امکان دارد که این دیگران نباشند که اول من را ترک گفته اند .)***
نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 13:36

خدايش با او صحبت كرد ...

خدا از من پرسيد : «دوست داري با من مصاحبه كني؟»

گفتم : «اگه وقت داشته باشي»

خدا لبخندي زد و گفت:

«زمان من ابديت ِ ... چه سوالايي تو ذهنت داري كه دوست داري ازم بپرسي؟»

پرسيدم: «از چه چيز ِ آدما بيشتر تعجب ميكني؟»

خدا جواب داد...

«اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شن و عجله دارن كه زودتر بزرگ

 شن...و دوباره آرزوي اينو دارن كه يه روز بچه شن»

«اينكه سلامتي خودشون رو به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دن و

 بعد پول خودشون رو خرج مي كنن تا سلامتي از دست رفتشون رو دوباره

 بدست بيارن»

«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنن و حال خودشون رو فراموش مي كنند

 طوري كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنن»

«اينكه طوري زندگي مي كنند كه انگار اصلا نمي خوان بميرن و طوري مي

 ميرن كه انگار اصلا زنده نبودن»

دست خدا دست منو گرفت و چند دقيقه تو سكوت گذشت....

بعدش پرسيدم :

«به عنوان پروردگار ، دوست داري كه بنده هات چه درسهايي تو زندگي ياد

 بگيرن؟»

خدا گفت:

«اينكه ياد بگيرن نمي تونن كسي رو وادار كنن تا بهشون عشق بورزه. تنها

 كاري كه مي تونن انجام بدن اينه كه اجازه بدن خودشون مورد عشق

 ورزيدن واقع بشن»

«اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشون رو با ديگران مقايسه كنن»

«اينكه بخشش رو با تمرين بخشيدن ياد بگيرن»

«اينكه رنجش خاطر عزيزاشون فقط چند لحظه زمان ميبره ولي ممكنه

 ساليان سال زمان لازم باشه تا اين زخمها التيام پيدا كنه»

«ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها رو داره بلكه كسيه كه

 نيازمند كمترين هاست»

«اينكه ياد بگيرند كسايي هستن كه تونا رو مشتاقانه دوست دارن اما هنوز

 نمي دونن كه چطوري احساساتشون رو بيان كنن يا نشون بدن»

«اينكه ياد بگيرند دونفر ميتونن به يه چيز نگاه كنن و اونو متفاوت ببينن»

 «اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر رو ببخشن بلكه بايد خودشون رو هم

 ببخشن»

با افتادگي به خدا گفتم:

 «از وقتي كه به من دادي ممنونم»

 و گفتم : «چيز ديگه اي هم هست كه دوست داشته باشي اونا بدونن؟»

 خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدونن من اينجا هستم»

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 7:11

 

عشق مرده

<< اون که عشقمو مثل پوست نارنگی انداخت تو سطل آشغال، دیگه ارزش نداره که بهش فکر کنم!!  حتی واسه یه لحظه !! >>

 

میدونید چیه؟؟؟ دنیا رو بد ساختند: اون که منو دوست داره، من اونو دوست ندارم.اون که من دوستش دارم، اون منو دوست نداره.حالا خدا میدونه اون که من دوستش دارم، کسی  رو که دوست داره، اون

 

طرفم اونو دوست داره یا نه!

 

بچه ها یه  نصیحت کوچولو از این پیر راه عشق:

اگه کسی رو دوست داشتید تا وقتی که مطمئن نشدید که اونم شما رو دوست داره پا پیش نزارید....... اگه نگید  هنوز فرصت دارید که اونو نسبت به خودتون علاقه مندش کنید..ولی اگه بگید هم این فرصت رو از دست میدید و هم حتی ممکنه خودشم از دست بدید....آخه بفهمه دوستش دارید نا خودآگاه توقعش از شما بالا و بالا تر میره....جون داداش راست میگم!!! نکنید...!!! تجربه ها رو تجربه نکنید!!!

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 ساعت 6:58

.....................اندوه

آنگاه که به دنیا آمدم و اولین فریاد را بر آوردم

بهانه ای داشتم

برای حیات برای ماندن

می خواستم ثابت کنم که زنده ام

می خواستم دنیایی که نه ماه انتظارش را کشیدم ببینم

آنگاه که دومین فریاد را بر آوردم

نوجوانی بودم تازه شکفته

همه چیز پیش می رفت اما خلاف میل من

همواره غصه می خوردم

که چرا فریاد را برآوردم

                                                  اما.....

این بارهم بهانه ای داشتم

بهانهء ماندن

می خواستم ببینم آیا نیلوفرهای آبی پژمرده

باز هم شکوفه خواهند داد؟!

باز هم خواهند رویید

بار سوم که فریاد را بر آوردم

فریادی بود از حسرت

                                         اما......

این بار دیگر بهانه ای نداشتم

نه برای ماندن نه برای زندگی کردن

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 6:58

خداحافظ
 
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین به یاد اونهمه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه میشه باور کرد
دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و باتو همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ
  
نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
شنبه سی ام تیر 1386 ساعت 17:54

من به مردی وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و امیدم
 
هر چه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشین لب من جرعه ای نوش کرد وشد سرمست 
 
حسرتم نیست ز آنکه این لب را بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه فتنه های نهفته ای دارم

بازهم میتوان به گیسویم چنگی از روی عشق و مستی زد

باز هم می توان در آغوشم پشت پا بر جهان هستی زد 

 باز هم می دود به دنبالم دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ میدهندم به سوی خویش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبی ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او میگفت تکیه گاهیست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نیست حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش بخدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد و ندادغارتم کرده داد میخواهم

دل خونین مرا چکار اید دلی آزاد و شاد میخواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست بیدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر باو باشد

او که از من برید و ترکم کرد پس چرا پس نداد آن دل را 

 وای بر من که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل
را

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 8:27

خدایا

هدایتم کن زیرا می دانم گمراهی چه بلای خطرناکی است

*********** 

خدایا

هدایتم کن که ظلم نکنم

زیرا میدانم که ظلم گناه نابخشودنی است

 *********** 

خدایا

نگذار دروغ بگویم

زیرا دروغ ظلم کثیفی است

 *********** 

خدایا

محتاجم مکن که به کسی تهمت بزنم

زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است

 *********** 

خدایا

ارشادم کن که بی انصافی نکنم

زیرا کسی که انصاف ندارد  شرف ندارد

 *********** 

خدایا

راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم

که بی احترامی به یک انسان همانا کفر  خدای بزرگ است.

***********  

خدایا

دردمندم

روحم از شدت درد می سوزد

قلبم می جوشد

خوش دارم تنها و گمنام باشم

تا در غوغای کشمکش های پوچ مدفون نشوم.

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
شنبه نهم تیر 1386 ساعت 8:25

خداوندا

        به من قدرتی بخش تا هر آنچه که آزارم داده

                                                 هر آنچه که مرا تلخ و ناشادمان کرده

                                                                               هر آنچه که از نفرت و انزجار لبریزم کرده

                                      ببخشم و عفو کنم

                                                         برون . درون

                                                                  گذشته و آینده را زیبا بینم  

خداوندا

                به من نیرویی عطا کن 

                                تا دل و نان و عطوفت را تقسیم کنم

                                                              توان و قدرت و اندیشه را به من ببخش

                                                                                              تا در کوچه باغهای زندگی

                                                                                                                           گم نشوم

خداوندا

         کمکم کن تا عابد تو باشم   

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
شنبه نهم تیر 1386 ساعت 8:25

پروردگارا!

کتاب سینه ام را برتو می گشایم

بر تو که گشاینده ذهن ها و دلهایی

بر تو که پناهگاه    خلوت    شبانه ام هستی

خدایا!

اگر تو پاسخم را نگویی

با که سخن بگویم؟؟!!

و اگر دعوتم نکنی

از که یاری جویم؟؟؟!!!

ای امید و معتمد من !

بر من ببخش  کوتاهی هایم را  که چشم به رحمت تو دارم

نا امیدی و حسد و بخل را از سینه ام بزدای

که تویی گنجینه بی انتهای امیدم

راهم بنمای

که تویی بهترین راهنما و مرادم

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
شنبه نهم تیر 1386 ساعت 8:23

ظلمت دوری

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 16:56

آموخته ام که ...

آموخته ام که بیش از آنکه مرا می فهمند، دیگران را درک کنم

آموخته ام که بیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم

آموخته ام که همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبت های آن را دوست    می دارم

آموخته ام که اگر چه از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چه که دارم بهترین استفاده را نمایم

          آموخته ام که لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید

آموخته ام که آنچه امروز در دست دارم ممکن است آرزوی فرداهایم باشد

آموخته ام که زندگی مثل یک نقاشی است با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست

آموخته ام که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست

آموخته ام زیاده گویی، شاید مقدمه ناشنوایی باشد.

                                            یا حق....

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 16:49

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و بجای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری

چقدر سخته گلت رو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آروم زیر لب بگی...........

یا حق...

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
سه شنبه پنجم تیر 1386 ساعت 16:48

-BlogAbout-‌
نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 11:10

باز هم دل
تازه داره شب ميشه و من هنوز آرام نشدم نمي دانم كه چرا امروز ديگه مثل روزاي قبل شاداب و سر حال نيستم نمي دانم كه چرا باز دلم هواي ديگري دارد و چرا به همين چيزي كه دارد قانع نمي شود بخدا ديگه ازدست اين دل مي خوام گريه كنم و سر به بيابون بذارم.

آخه خيلي داره بهونه گيري مي كنه همش بهش مي گم اي دل تو بايد منو تو راه رسيدن به كمال همراهي كني و لي اون حرف خودشو مي زنه و ميگه: «نه» . من ميخوام بدونم كه چرا اين دل من يهو اين قدر عوض شده و داره از راه اصلي خوش دور مي شه . آره من فقط مي خوام جواب اين سوال رو پيدا كنم و بفهمم راز دل من چيه.




تازه دارم مي فهمم كه چرادلم سر به راه نيست، تازه مي فهمم كه چرا اين دل من از راه بدَر شده و ديگه از من حرف شنوي نداره، آره اين دل من عاشق شده، عاشق يه كسي شده كه اون رو هيچ وقت نديده ولي تا بخواي لمسش كرده، هميشه با اون بوده و من فكر مي كردم كه دل با منه، نگو كه دل من عاشق شده.

مي دوني عاشق كي شده؟من خودم تازه فهميدم، اون عاشق خدا شده، مي دوني از كجا فهميدم، آخه يه چند وقتي هستش كه دلم هر روز خودشو بي مقدمه به ياد خدا مي ندازه، آره من تازه فهميدم كه اين دل بيچاره من عاشق خدا شده، از اين به بعد من بايد به دلم غبطه بخورم كه اون عاشق خدا شده و من عاشق يه عشق زميني، عشق اون ماندني و عشق من رفتني، عشق اون حقيقي و عشق من كاذب، عشق او مردم پسند و عشق من .....


اين متن رو تقديم مي كنم به دوستاي گرامي خودم و ازتون مي خوام كه هيچ موقع از ياد خدا غافل نشويد
 
نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 15:48

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 19:24

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت.......

نوشته شده توسط غریب آشنا | لینک ثابت | موضوع:
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 19:21

Copyright © 2006-budonya.blogfa.com® All Rights Reserved
This Template Designed By G
gsa